تبلیغات
قـــــــریـــــه
 

 

   

 

 

     یکشنبه 23 بهمن 1384   

  تست [اخبار , ]

    تست
تست
تست

 

نوشته شده توسط محمد در  یکشنبه 23 بهمن 1384  و ساعت 08:02 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


     سه شنبه 17 خرداد 1384   

  قریه [عمومی , ]

این وبلاگ به سایت قریه انتقال پیدا کرد لطفا لینکهایتان را به http://www.gharieh.com تغییر دهید.

در صورت تغییر ندادن تا یک هفته بعد  لینک شما از سایت قریه حذف خواهد شد .

ممنون از همکاری و همراهی شما عزیزان.

 

نوشته شده توسط محمد در  سه شنبه 17 خرداد 1384  و ساعت 05:06 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 17 خرداد 1384  و ساعت 05:06 ق.ظ

(نظر

 


     دوشنبه 8 فروردین 1384   

  دیوار [شعر من , ]

نمی دانم ، چون دیگر نمی توانم چیزی ببینم

دیوارهای اطرافم

بقدری بلند شده

که حتی با بلندترین نرده بانهاهم

نمی توانم به لبه چینه دیواربرسم

تا از آنجا ، خانه همسایه را

...که شاید

 

نمی دانم ، من در این دالانهای پر از دیوار گم شده ام

ولی امید دارم

این دیوارها بالاخره دری دارند

.آن در کجاست ، نمی دانم

<:P:>

 

نوشته شده توسط محمد در  دوشنبه 8 فروردین 1384  و ساعت 02:03 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 8 فروردین 1384  و ساعت 02:03 ق.ظ

(نظر

 


     جمعه 28 اسفند 1383   

  تبریک عید [عمومی , ]

این عید سعید باستانی را به شما دوستان عزیز تبریک می گم

امیدوارم سالی پربار و سرشار از موفقیت به همراه داشته باشید

 

 

نوشته شده توسط محمد در  جمعه 28 اسفند 1383  و ساعت 10:03 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 23 بهمن 1384  و ساعت 09:02 ق.ظ

(نظر

 


     سه شنبه 25 اسفند 1383   

  نیروی قالب بر طبیعت [مطالب , ]

 

لطفا این مطلب و بخونید

 و هر کی در مورد اون چیزی به ذهنش رسید برام بگه ممنون می شم

 

یه سرخپوست به شاگردش گفت

نیروهایی در وجود انسان هست که باعث می شه

 ما زندگی رو همونطور بسازیم که می خواییم

در ضمن نیرویی هم وجود داره که به ما می گه خم شو و کفشتو ببند

همان لحظه خطر بزرگی از بالای سر ما می گذره

لحظه ای دیگه به ما فرمان می ده که بایست و کاری رو انجام بده

 که در این وقت خرواری از خطر به سر ما فرود میاد و زندگی ما به پایان می رسه

این نیرو هر چی که هست بر زندگی ما غالبه

 و باعث می شه که زنگی ما رو تحت الشعاع خود در بیاره و به ما حکومت کنه

 

می خوام بدونم شما از این نیرو چی می دونین واین نیرو رو به کجا نسبت می دین

 

 

<:P:>

<:P:>

 

نوشته شده توسط محمد در  سه شنبه 25 اسفند 1383  و ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 25 اسفند 1383  و ساعت 06:03 ق.ظ

(نظر

 


     دوشنبه 24 اسفند 1383   

  شعر شاملو [مطالب , ]

<:P:> 

آره می دونم این شعری و که نوشتم اگه آدم بخواد می تونه بره و تو یکی از این سایتایی که درباره شاملو باشه گیر بیاره ولی بازم با این حال من دوست داشتم این شعر تو بلاگ منم باشه علتش رو هم نمی دونم ولی همین جوری طالب شدم که بزارم، بهرحال گذاشتم امیدوارم روح استاد شاملو از دست من ناراحت نشه که شعرش تو یه بلاگ گم و گوری مثل این داره نشون داده می شه

ای کاش زنده بود بله ای کاش

ولی چه می شه کرد این آدما وقتی بزرگ می شن رو این زمین ما جاشون نمی شه آخه این زمین اینقدر جا که نداره بتونه همه این بزرگان رو تو خودش جا بده برا همینم مجبوره وقتی می بینه یه آدم داره از حد و اندازه یه آدم ، بزرگتر می شه تصمیم می گیره که جاش ، رو زمین نباشه .

نمی دو نم این زمین این سیاستارو از کی یاد گرفته که به خودش اجازه میده چنین تصمیمایی بگیره .

آره سیاستش هم به اینه که هزار تا آدم کوچیک تو این دنیا باشه دردسرش کمتر از اینه که یه دونه آدم بزرگ باشه برا همینم خودشو تو دردسر نمیندازه و ریسک نمی کنه

ولی این خیلی سیاست بدیه ، ای کاش یکی پیدا می شد بره و اینو بهش بگه ولی اون یکی هم باید آدم بزرگی باشه پس هیچی بابا بی خیالش ما چرا باید خودمونو تو دردسر بندازیم اصلا کی به حرف ما گوش می ده .

یکی هم نیست بگه آخه باباجون تو که جرات حرف زدن نداری چرا سر حرف و باز می کنی چیه ، می ترسی از این جور تصمیما برا تو هم گرفته بشه ، نه بابا از این خیالا نکن ، اولا کی به حرفا تو گوش میده ثانیا تو هیچوقت اینقدر بزرگ نمی شی که بخوان برات از این تصمیما بگیرن .

پس برو خوش باش و از این زندگی پر از گند و کثافتت لذت ببر و از این جهت هم خیالت راحت باشه کسی به احمقایی مثه تو کاری نداره برو هر گندی که می خوای بالا بیار و از این که واسه خودت فکر کنی زنده ای و امثال شاملوو بقیه مردن آره بابا جون برولذت ببر .

راستی اینم بهت بگم این شعر رو هم بی خیال شو بابا وقت خودتو برا چی هدر می دی برو کیف خودتو بکن بابا اصلا به من و تو چه ربطی داره ، این زمین هم بره هر تصمیمی که می خواد بگیره فقط به ما کاری نداشته باشه هر کار دیگه که می خواد بکنه بره بکنه ما که بهش رای میدیم ، آقا جون شما از طرف ما وکیلی هر کی رو که دیدی داره این آرامش ما رو بهم می زنه هر کاری خواستی باهاش بکن بیا اینم مهر و این هم امضاء آره دیگه بی خیال ما شو بزار بریم به کار و زندگیمون برسیم بابا، اینقدر هم وقت ما رو گرفتی که حساب همه چی از دستم در رفت .

تو الان می دونی که این وقت برا من چقدر با ارزشه می دونی چقدر الان من ضرر کردم ، نمی دونی که.

اگه می دونستی اینقدر وقت من و دیگران رو نمی گرفتی بیای اینجا اراجیف ببافی برو بابا کار کن که خربزه آبه

ما که رفتیم دنبال کار و زندگیمون شما ها رو نمی دونم برین هر غلطی که می خواین بکنین اصلا به من چه " زت زیاد" .

راستی اینم بگم دیگه پیش ما نیا که تا همین الان هم کلی ما رو از کارو زندگیمون انداختی تو خودت که کارو زندگی نداری فقط پول گرفتی بیای اینجا وقت امثال مارو بگیری ، برو بابا جون خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه برو .........

به همین خاطر منم بیخیال شدم ، دیدم بابا بنده خدا راست میگه منم که دنبال دردسر نمی گردم گفتم اصلا شعرو ور وبیخیال شاملو کیه بابا ، خوب حال خودتون چطوره چی کارا می کنید ، بازم پیش ما بیاین خیلی خوشحال شدم از دیدنتون ، کاری ندارین ، فعلا خدا حافظ همتون برین که منم دارم میام پیشتون .

هی شاملو خوشبحالت که رفتی و ندیدی که اینا تو روز مرگت شعراتو می خوندنو کف می زدند و کلی از این شعرات تعریف می کردن ، اون روزا با عکسات چه کاسبی هایی که نکردند

جونا ( جوانها ) عکستو می زدند تو در و دیوار، آخ که چه کلاسی داشت ، یه عده که فکر می کردند فقط اونان که شاملو رو شناختن ، چه به بهو چه چهی می کردند وقتی شراتو می خوندن ، خواننده ها هم که دیگه نگو شعرا شاملو شده بود سکوی پرتابشون یه دونه از اون شعرا کافی بود که فلانیها رو به اوج برسونه .

سی دی ها و کتاباتم که دیگه کلی منبع درامد بود ، خدا خیرت بده حداقل تونستی شکم یه عده رو سیر کنی بابا دست خوش دیگه به کجاها که فکر نکرده بودی .

 

<:P:>

<:P:>

<:P:>

 

نوشته شده توسط محمد در  دوشنبه 24 اسفند 1383  و ساعت 02:03 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 24 اسفند 1383  و ساعت 02:03 ق.ظ

(نظر

 


     شنبه 22 اسفند 1383   

  بی حوصلگی [عمومی , ]

<:P:>بچه ها می خواستم هر شب بیام مطلب بنویسم <:P:>  <:P:>ولی امشب اصلا حوصله نداشتم برا همین گفتم بیام یه چیزی بگم که بد قول نشده باشم <:P:>  <:P:>ولی از روزای دیگه حتما با مطلب میام <:P:>  <:P:>

 

نوشته شده توسط محمد در  شنبه 22 اسفند 1383  و ساعت 04:03 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


     جمعه 21 اسفند 1383   

  برزگر تنها [شعر , ]

برزگر بی چاره، سرگردان در علفزار

صدایی شنید، نگاهی کرد، اما

آنچه بود صدای گذر باد بود

طنین آوایی بود

اما کجا؟

فقط جویباری بود که آرام با خود نجوا می کرد

در بهار وقتی درگذری قدم می زد

:با صدای صفیری که از میان برگها به گوش رسید مغبون شد

.دقیقه ای صبر کن، دقیقه ای صبر کن! چهار تفسیر زود گذر

سربرگرداند، تنها پرنده ای بود

که میان بوته های خاردار، نغمه ای سر می داد

برزگر به خاطرتوجه بی جا به خود ناسزایی گفت

برزگر بیچاره اغلب بیهوده توقف می کرد

خیره می شد، گوش می داد

گوشش نیاز قلبش را فاش می کرد

 

آر. اس. تامس

 

نوشته شده توسط محمد در  جمعه 21 اسفند 1383  و ساعت 02:03 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


  مطالب پیشین...

  تست

  قریه

  دیوار

  تبریک عید

  نیروی قالب بر طبیعت

  شعر شاملو

  بی حوصلگی

  برزگر تنها

  نیایش پیش از زایش

  گلوبال فلایر

  اولین پست

  وبلاگ قریه ...

  وبلاگ قریه

  ایمیل قریه

 

[yahoo]


  بایگانی ...

 نویسنده

محمد (11)


موضوعات

عمومی (4)
شعر (2)
اخبار (2)
مطالب (2)
شعر من (1)


 آرشیو

بهمن 1384 (1)
خرداد 1384 (1)
فروردین 1384 (1)
اسفند 1383 (8)


صفحات

1 2

 

 

  لینكستان ...

  http://www.gharieh.com/

  قریه

  قریه

  قریه

  قریه

  قریه

 

  لینكدونی ...

آرشیو لینكدونی

 

  جستجو ...

جستجو در قریه

 

  خبرنامه قریه...

 

  آمار قریه...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]



 

Copyright © 2005 Gharieh